محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
617
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و همگان متفق شدند و پادشاهى را از بهرام برگرفتند و به يكى از خاندان اردشير بابك دادند كه خسرو نام داشت . و خبر مرگ يزدگرد و پادشاهى خسرو به بهرام رسيد و او به صحراى عراق بود و منذر را با نعمان پسر وى و جمعى از بزرگان عرب خواست و گفت : « پدرم با پارسيان ، تند خوى و سختگير بود اما گمان ندارم احسان و انعام وى را دربارهء عربان انكار كنيد » آنگاه خبر مرگ پدر را و اينكه پارسيان از روى مشورت پادشاهى به ديگرى دادهاند با آنها بگفت . منذر گفت : « بيمناك مباش تا تدبيرى بجويم . » آنگاه منذر ده هزار كس از سواران عرب آماده كرد و با پسر خويش سوى طيسبون و به اردشير دو شهر پادشاهى فرستاد و بگفت تا نزديك آنجا اردو زند و پيشتازان سوى دو شهر فرستد و اگر كسى به جنگ وى آمد جنگ كند و به جاهاى مجاور حمله برد و اسير گيرد و وى را از خونريزى منع كرد . نعمان برفت تا نزديك دو شهر فرود آمد و پيشتازان سوى دو شهر فرستاد و از پيكار پارسيان خوددارى كرد . بزرگان و سران خاندانها كه به دربار بودند « جوانى » نامه دار يزدگرد را سوى منذر فرستادند و نامه نوشتند و كار نعمان را به دو خبر دادند . و چون جوانى پيش منذر رسيد و او نامه را بخواند به دو گفت : « برو بهرام شاه را ببين . » و كس فرستاد كه او را پيش بهرام برد و چون جوانى به نزد بهرام در آمد از جمال و رونق وى حيرت كرد و از سجده كردن غافل ماند و بهرام بدانست كه رفتار وى و غفلت از سجده كردن از روى حيرت بود و با وى سخن كرد و وعده هاى نكو داد و او را سوى منذر فرستاد و پيغام داد كه نامه را جواب نويسد . منذر به جوانى گفت : « دربارهء نامه اى كه آورده بودى انديشه كردم و نعمان را بهرام شاه سوى شما فرستاده كه خدا پس از پدر پادشاهى به دو داده و او را